هسا شعر کاس آقایی

گیلکی شعران ِ کاس آقا

 تاریخ شفاهی  «آبکنار در گذر زمان » به قلم فتح الله شکوفه آبکناری توسط انتشارات سبحان نور به شمارگان 1000نسخه به بازار کتاب آمد.حال که روستای کــــــوچک آبکنار بــــه همت بزرگمردی از ایــــن کهن دیار دارای شناسنامه  و هویت گردیده است این اتفاق خجسته را به آقای فتح الله شکوفه عزیز و همه ی مردم خوب و فهیم آبکنار تبریک عرض مـی نمایم . امید است که آغاز راهی باشد تا در آینده قلم بدستانی تواناتر این راه را بپیمایند.

کتاب پس از مقدمه ی ناشر و نویسنده فاضل آن ، فصل اول خود را اختصاص داده است به مختصات جغرافیایی و زیست محیطی ...شهر ستان بندرانزلی و جایگاه روستای آبکنار در آن ، نیز  در فصل دوم نگاهی دارد به روستای آبکنار و موقعیت جغرافیایی آن . این که این روستا براساس مراسلات قدیمی و بنجاق های قومی ، شبه جزیره خوانده می شده است . به نظر می رسد که مورخ تاریخ آبکنار در همین ادعای اول خود اسناد و مدارکی دردست ندارد . ای کاش آقای شکوفه همراه با این ادعا عکس و تصویری از آن مراسلات یا بنجاق ها هم تهیه و ضمیمه کتاب می فرمودند . اگرچه بدون هیچ ادعائی هم آبکنار را می توان شبه جزیره نامید . اما ارزش تاریخی آن مراسلات و بنجاق ها مدّنظر است . اما نویسنده تاریخ آبکنار گویا جز چند عکس از محیط زیست آبکنار ، مدارک موثقی جز روایات شفاهی و به قول خودشان «تاریخ سینه به سینه » راه دیگری برای رسیدن به سپیده دم تاریخ و شفاف تر نشان دادن چهره های مه آلود اجدادمان ندارند . این کار هیچ از ارزش کتاب و کار سترگ ایشان نمی کاهد . چرا که ابتدای تاریخ خود ایران هم در اول بنا به روایات و افسانه های کهن است . چه برسد به روستای کوچکی مثل آبکنار که آنقدر نامدار نبوده تا مورخان داخلی و خارجی از آن در کتب شان نامی ببرند . یا جهانگردان خارجی در آثارشان به معرفی آن بپردازند . بر این اساس است که نویسنده  کتاب، برای هر اتفاق و حادثه ای افسانه ای از پیش تعین شده دارند . مثلا" برای مرداب بزرگ آبکناری ها ،که به زبان محلی موسوم به کورفی است ، افسانه کور رفیع را پیش می کشد . درصورتی که هنوز مردم شمال به پل علاوه بر پورد ، کورفی هم می گویند ، که بنده از زبان پیر مردان و پیر زنان قدیمی بسیار هم شنیده ام . گویا این اسم از زبان روسی به زبان ما آمده است ، احتمال اش زیاد است که در نزدیکی آن پلی بوده باشد که به این نام موسوم گردیده است . البته باید از آقای شکوفه سپاسگزار بود ، که با زحمت و حوصله و صرف وقت و کوشش تمام این افسانه ها را از دل و یاد پیر مردان و پیرزنان قدیمی بیرون کشیده اند و یکایک به رشته تحریر در آورده اند . ای کاش نویسنده این کتاب با تعمق و تدبر و  مشورت آگاهان علم تاریخ ، از این افسانه ها سره را از ناسره جدا می کردند ،  صحت و سقم آنها را با قوه ی تدبیر معلوم می کردند ، آنهائی را که واقعا" در صحت شان جای تردید است کنار می گذاشتند .

مورخ محترم آبکنار در فصل سوم کتاب با پیش کشیدن بحث اقوام اولیه آبکنار ، براساس روایات شفاهی و یا تاریخ سینه به سینه ، با طرح دیدگاه های علمای زیست شناسی و روان شناسی و روان کاوی ... نتیجه گرفته اند که آبکناری ها از نژاد کرد و لر هستند ،  دلیل و برهان عقل پسندی هم که ارائه داده اند . نحوه ی گویش ، زبان ، آداب ، رسوم و سنت می باشد . چراکه لر ها قوی ، شجاع ، رشید ، بلند نظر ، رک گو ، با شهامت ، دلیر ، با اراده و اهل مبارزه هستند ! گویا مورخ محترم ، تاریخ گیلان را مطالعه نکرده اند ، تا بدانند که همه این صفات در اقوام گیل جمع است ! گویا مورخ محترم نمی دانند ، که گیل ها از باشندگان اولیه ی جلگه ی گیلان اند ، که در هزاره های قبل از میلاد مسیح بر تمدن بابل یورش برده و آن را منهدم نمودند و 610سال بر سرزمین بابلیان حکمرانی کردند . قومی شجاع و دلیر که حتا کورش پادشاه ایران بزرگ هم از آنها تمنای یاری می کرد . قومی که سپاهیان قتلغ شاه و سلطان محمود خدابنده را در باتلاق ها و جنگل های تولمات گرفتار کرده بودند . به طوری که حتا حماسه ملی ایران ، شاهنامه اثر سترگ فردوسی هم نتوانسته است نام بزرگ این قوم را نادیده بگیرد ، از آنان به بزرگی یاد کرده است ! گیلان مانند عروسی بوده که هیچکدام از پادشاهان خونخوار نتوانسته بودند از آن کام بگیرند . اساسا" گیلانی ها سر تعظیم در مقابل هیچ پادشاهی خم نمی کردند . در حالی که تمامی ایران ، در مقابل هجوم پادشاهان و امرا و خلفا تسلیم شده بودند . گیلانی ها 300سال بعد از اسلام آوردن تمام ایران ، سر انجام نه به زور شمشیر ، که با عشق و تعلیم خاندان علوی گریخته از حکام ظلم و جور، اسلام آوردند ! آری قوم بزرگ گیل همانطور که ستیزه جو بودند، مهمان پناه و مهاجر پذیر هم بودند. آیا قوم لر از قوم گیل شجاع تر بودند ؟! اگرچه صفات برشمرده را به کل اقوام ایرانی که همواره در مقابل هجوم بیگانگان مقاوم بوده اند می شود تعمیم داد . اما با پوزش ، از لحاظ روانشناسی لر ها آدم های ساده لوح و خوش باور ...هستند . آری استان گیلان نیز همانند استان های دیگر ایران ، مهاجرانی را از اقوام محترم دیگر ایرانی در خود پذیرفته است . هیچ بعید نیست که تعدادی از این مهاجران به آبکنار هم آمده باشند و همینجا زاد و ولد کرده باشند . اما در مواجهه با رنگانگی فرهنگ غنی و زبان و آداب و رسوم و شیوه زیست مردمان این سامان رنگ و صبغه ی بومی پذیرفته اند . تشابهات گویشی و زبانی هم اگر بین این اقوام دیده می شود ، برای این است که گویش ها و زبان گیلکی همانند کردی و لری شاخه ای جدا شده از زبان پهلوی است . اگر دیوان فهلویات بابا طاهر عریان شاعر لر زبان ما را مطالعه فرمائید با دیدن کلماتی مثل بسوجم (بسوزم ) ، ته (تو ) کایا شم ( کجابروم ) ... به این تشابهات پی خواهید برد . زمانی من به بندر عباس رفته بودم ، خیلی از واژگان بندری ها مثل آُ واخوری ( آب می خوری ) یا کَفت به معنی افتادن که ما به گیلکی می گوئیم بکَفت یعنی افتاد . این ها تشابهات زبانی است به علت اینکه ریشه زبان اکثر اقوام ایرانی یکی ست . نه دلیل هم نژاد بودن آنها .

در فصل چهارم ، به طوایف آبکنار پرداخته شده  ، که صحت و سقم آن را باید از شجره نامه نویسان پرسید ، گویا جناب کوروش شاکری هم شجره نامه ای را در مورد طوایف آبکنار در دست دارند ، که اگر یکی از  سایت های آبکناری لطف کنند و چاب نمایند ، با مقایسه آنها می شود نتیجه خوب تری گرفت . فصل پنجم هم در مورد تقسیمات کشوری در مجلس پنجم است که اطلاعات مفیدی را به دست خواننده می دهد ، اگرچه خالی از روایات شیرین شفاهی نیست .فصل ششم هم با ارائه آمار جمعیتی آبکنار و آتش سوزی های سنوات گذشته در آبکنار و مهاجرت آبکناری ها به شهر های دیگر . فصل هفتم از فصل های بسیار مهمی است که به نقش زنان تلاشگر آبکناری دوشادوش مردان در گذشته و حال ، در عرصه اقتصاد و کار و زراعت می پردازد و خصوصا " صنایع دستی حصیر بافی در کنار کار زراعت توسط زنان را یاد آور می گردد .فصل هشتم هم اطلاعات مفیدی از اصلاحات ارضی و وقایع آن در اختیار خواننده می گذارد .در فصل نهم سکنی گزینی آبکناری های اولیه از خوشاور رضوانشهر تالش دولاب از محلی به نام خرفکام یا سنجر بست خوشاور و مسائل پیرامون آن و مسائل دیگر می پردازد که اطلاعات جالبی است .

فصل دهم نیز به مبارزات مردمی کهن آبادی آبکنار می پردازد . این که عمال و ماموران دولت قاجار ، به مردم گیلان از جمله آبکناری ها ظلم و جفا و اجحاف روا می داشتند و « هر روز مردم بی دفاع و مظلوم با یک سوانح ناپسند مالی و اخلاقی و جانی وحشتناکی رو به رو می شدند و کسی را جرأت هیچگونه اعتراض و دفاعی نبود ...»  و « مملکت به صورت یک ملوک الطوایفی بیمار گرفتار بود » ....تا این که نهضت های گوناگونی در سراسر ایران از جمله نهضت جنگل در گیلان به رهبری میرزا کوچک بزرگ به دفاع از دهقانان و مظلومان سر می گیرد . تا به پشتوانه ی مردمی کشور را از چنگال غارتگران داخلی و خارجی نجات دهد . آبکنار هم مثل همه ی روستاهای گیلان به سهم خود ، نقش خود را در یاری رساندن به نهضت جنگل به خوبی ایفا می کنند . بزرگمردانی از آبکنار جهت رسیدن به اهداف جنگل ، میرزا را یاری می دهند و سر و جان شان را برای آرمان جنگل فدا می کنند . اما در تاریخ آبکنار از آنها فقط نامی می ماند ، مثل آنام آبکناری که انتظار می رفت مورخ محترم آبکنار در کتاب تاریخ آبکنار خود ، چهره مه آلود و ناشفاف او را حتا اگر شده به کمک روایت های شفاهی و تاریخ سینه به سینه ، برای فرزندان آبکناری اش واضح و شفاف گرداند . اما مورخ عزیز آبکناری نتوانسته است با شناساندن این بزرگمرد و مردان بزرگ آبکناری دیگر ، دین خود را به نهضت جنگل و زادگاه خود آبکنار ادا نماید ! این نقص است برای یکی از زیباترین فصول این کتاب یعنی نقش آبکنار در نهضت جنگل و مبارزات مردمی اش .

در فصل یازدهم به  خدمات اجتماعی و فرهنگی میرزا کوچک می پردازد از جمله دستور ساخت حمام بزرگ میان محله آبکنار . فصل دوازدهم در مورد چپاول آبکنار توسط یکی از خان های بی رحم به نام فتح الله خان مرزآرا کتمجانی و طایفه زینل است . خان ظالمی که با منتسب کردن خود به نهضت جنگل نه درمتن بلکه  در حاشیه ی آن دست به اقدامات چپاولگرانه می زند تا چهره زیبا و محبوب یاران جنگل ، و رهبرانش را لکه دار کند . اما چپاول آبکنار توسط فتح الله خان مرزآرا کتمجانی ، نیاز به دلیلی دارد ، لذا افسانه ی روایت شفاهی عاشق شدن مرزآرا به دختر آبکناری و زندانی شدن برادر های دختر توسط زندل خان و رهائی آنها پس از دیدن خواب را پیش می کشد . که با بررسی نهضت جنگل و زیر بنای طبقاتی و مبارزات مردمی علیه خان ها و ملاکین و تیول داران استثمارگر ...به خوبی نمایان است ، که علت چپاول فراتر از این افسانه هاست . در فصل سیزدهم به نایب الحکومه هایی که توسط نهضت جنگل یا ضرغام السلطنه انتخاب شده و پایان کار آنها ، در آبکنار پرداخته است . در فصل چهاردهم و پانزدهم و شانزدهم تا فصل بیست به نوغانداری و تاسیس شرکت تعاونی و خانه انصاف و مدرسه دولتی خیام و آثار قدیمی و تبار شناسی و اعتقادات و باور محلی و سنتی و گویش و اصطلاحات محلی آبکنار و درفصل پایانی با داستان سید اجان و بازی عروس گوله به پایان می رسد .اما در مورد نوغانداری گویا مورخ محترم فراموش کرده اند ، که کسما و سوماسرا و ضیابر و آبکنار و رضوانشهر از زمان های دور ، بر اثر قرار گرفتن در مسیر جاده ابریشم ، از بزرگترین تولید کنندگان و پرورش دهندگان کرم ابریشم بوده اند ، و هر ابکناری دارای چندین تلمبار پرورش کرم ابریشم بوده ، حتا در زمانی دور آبکنار دارای کارخانه پیله خشک کنی بوده است . چرا جناب مورخ عزیز، با روایات شفاهی چند ،  همه توانائی های آبکناری ها را به کسانی خارج از مرز آبکنار نسبت داده اند ! آبکناری ها بزرگترین پرورش دهنده ی محصول مرغوب هندوانه در گیلان هستند ، اگر می بینید که در روستای چاف واقع در شرق گیلان ، هندوانه های مرغوب آن بعد از هندوانه آبکنار حرف دوم را می زند ، به خاطر این است که عده ای از آبکناری ها در زمان های دور به آنجا مهاجرت نموده اند ، و چگونگی پرورش محصول هندوانه را به آنها اموخته اند . در خاتمه باید عرض کنم که در پایان کتاب جای فصلی به نام مشاهیر بزرگ آبکنار واقعا" خالی است .

کتاب تاریخ شفاهی « آبکنار در گذر زمان » علی رغم انتقاداتی که از آن کرده ام . شناسنامه و هویت ماست . نویسنده فاضل آن آقای فتح الله شکوفه با زحمات طاقت فرسای زیاد روایت های این کهن دیار را جمع آوری و به رشته تحریر در آورده اند . الحق بعضی از گوشه های تاریک تاریخ این دیار را به خوبی روشن نموده اند که به علت حجم زیاد کتاب از نوشتن یکاک آن خود داری می نمایم و خوانندگان محترم را به خوانش آن دعوت می نمایم . این کتاب آینه ی زیبایی است که در آن شادی ها و دغدغه ها ، یاس ها و امید ها ، شکست ها و پیروزی های اجداد مان را از زمان های دور تا به امروز می توانیم ببینیم . دیگر این که آبکنار ما از زمان های دور تا الآن ، علی رغم همه حادثات و دشواری ها و گزندهای روزگار ، با همت والا و تدبیر و کوشائی سخت اجداد ما توانسته است خود را از گزند و زوال روزگار حفظ فرماید . خداوندا نگهدار از زوالش . باید علی رغم همه ی انتقادها و بیان کمی ها و کاستی های این کتاب از جناب استاد شکوفه آبکنار عزیز شاکر بود . چرا که تنها کسی اشتباه نمی کند ، که هیچ کاری نمی کند . هرکسی کار کند اشتباه هم می کند . بنده چاپ و نشر این کتاب را به فال نیک می گیرم و ازجناب فتح الله شکوفه عزیز و فرزند برومندشان جناب اردشیر شکوفه عزیز که برای به ثمر رسیدن این کار فرهنگی با قامتی استوار در کنار پدر بودند ، نیز از دوستان گرانمایه و فهیمی که مشوق نویسنده ی تاریخ آبکنار برای چاپ و انتشار کتاب بودند سپاسگزارم . شاد و سلامت و سر بلند باشید .کتاب

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱/٢٠ساعت ٢:۱٧ ‎ق.ظ توسط کاس آقا نظرات () |

Design By : nightSelect.com